تبليغاتX
بیگانه ها
فلسفه
 

گوسفنداني كه آدم شدند ( يا انسان هايي كه ديگر نخواستند گوسفند خوانده شوند)

                         biganeha

    

كليسا از بدو به روي كار آمدن ، شعبان برگزيده ي مسيح براي سرپرستي گوسفندان او بود، جامعه ي تحت حاكميت كليسا از دو قشر : يك  اقليت ممتاز كه رابطه ي مستقيم با عرش و جبرئيل داشت ، و از يك اكثريت عظيم مردم صغير كه مي بايست به خاطر رستگاري، روح خود را در همه احوال گوش به فرمان كليد داران مطلق حقيقت بسپارند تشكيل شده بود.

اما در قرن هفدهم و هجدهم ميلادي ديوار فرسوده و طويل منطق ولايت و صغارت ترك برداشت و اندك اندك فرو ريخت، ديواري كه وحشتناك تر از اهرام ثلاثه ي مصر با خشت استخوان مسيحيان و مصيبت هاي وارد بر آنان كه در نهايت ديد سردمداران كليسا گوسفنداني بيش نبودند بنا شده بود.

دگرگوني سرنوشت سازي كه در اين راستا در جهان مسيحيت روي داد تحول فكري و فلسفي فراگيري بود كه در يك زمان تقريبا در همه ي كشورهاي پيشرفته ي اروپا ي قرون هفدهم و بخصوص هجدهم آغاز شد، با اين برداشت كه تمام آن مسائل اجتماعي و مذهبي كه تا آن زمان واقعيتهاي مسلم زميني يا آسماني تلقي مي شدند و اصولا قابل بحث بشمار نمي آمدند، در خارج از نفوذ دولت و كليسا مورد تجديد ارزيابي قرار گيرند، و در صف مقدم همه اين مسائل آئين مسيحيت و كتاب مقدس آن Bible  جاي داشت. نتيجه اين ارزيابي كه در طول بيش از يك قرن بزرگترين شخصيت هاي علمي و ادبي و فلسفي اروپا در آن شركت جستند اين شد كه تقريبا تمام آنچه در اين كتاب مقدس، يعني تورات و انجيل ، در باره ي خدا و آفرينش و واقعيتها ي مختلف تاريخي و مذهبي آمده و هفده قرن تمام از جانب كليسا حقايقي آسماني و مسلم شناخته شده بود غلط يا ضد و نقيض يا اشتباه آميز و يا به كلي ساختگي تشخيص داده شد. شخص ولتر در كتاب " ارزيابي كتاب مقدس" و در    " ديكسيونر فلسفي" خود هشتصد خطاي آشكار را در تورات ارائه داد و ديگر همفكران اروپايي او چند صد مورد ديگر  را بر اين رقم افزودند، چنانكه اساسا مجموع برداشتهاي پيشين در زمينه ماورا الطبيعه در برابر علامت سئوال قرار گرفت. همين انقلاب فكري در زمينه نظام هاي جا افتاده سنتي دو در قلمرو سياست و قضاوت و قوانين اجتماعي نيز صورت گرفت و به نتايج مشابه اي انجاميد، كه اساسي ترين نتيجه آنها شكستن سد "صغارتي" بود كه تا آن زمان در جامعه اروپايي ، چه از نظر مذهبي و چه از نظر اجتماعي وجود داشت، و شكسته شدن همين سد بود كه يكي از بزرگترين تحولات اجتماعي تاريخ را در اروپاي قرون پاياني هزاره دوم با تكوين انقلاب كبير فرانسه و اعلام اصل آزادي و برابري و صدور اعلاميه  جهاني حقوق بشر سال  1789 و لغو اشرافيت و جدايي دين از سياست و پايان انكيزيسيون و الغاء بردگي و در نهايت استقرار رژيمهاي جمهوري و نهضتهاي كارگري بدنبال آورد.

قرني كه اين نوآوري فكري را شكل داد، تقريبا در همه ي كشورهاي اروپايي كه به طور همزمان در آن شركت جستند " قرن روشنايي" يا "عصر فروغ " نام گرفت. در اين " فروغ آوري " انديشمندان، نويسندگان، فلاسفه و صاحبنظراني بسيار شركت جستند كه از زمره آنها ميتوان از ولتر ، كانت، روسو، لايب نيتس، گوته، مونتسكيو، بوفون، ديدرو، لسينگ و هگل نام برد، و نيز از اين واقعيت جالب كه زمامداران برجسته اي چون فردريك كبير پروس و كاترين كبير روسيه براي تسجيل آزاد فكري خود بدين فروغ آوران ارادت و احترام فراوان نشان دادند. وقتيكه مقدس ترين منشور جهان مسيحيت از جانب چنين كساني به زير ذره بين گذاشته شد و از آن موارد ضعفي بيرون آورده شد  كه شمار آنها تا پايان هزاره دوم ميلادي به هشتاد هزار رسيد، و وقتيكه اصولا ماهيت مذهب و اصالت آيينهاي " توحيدي " مورد تجديد ارزيابي قرار گرفت، در حدي كه مكتب بي خدايي (atheisme) توانست خود به صورت مكتب فكري مستقلي عرضه شود، و وقتيكه حاصل همه اين موشكافي ها به صورت صدها كتاب و رساله در دسترس عمومي  گذاشته شد ، اساس حاكميت بي منازع و سنتي كليسا خود به خود متزلزل شد و دوران تازه اي در تاريخ تمدن بشري آغاز شد كه اين بار نه بر صغارت شرعي مومنين، بلكه بر حق آزادي فكر و آزادي بيان و آزادي تشخيص و آزادي اعتقاد مردمي بالغ تكيه داشت. جمله معروف ولتر را خطاب به يكي از منتقدان آشتي ناپذير او بارها نقل كرده اند كه " من با آنچه مي گويي مخالفم ، ولي تا پاي جان ايستاده ام كه تو حق گفتن آزادانه ي آنرا داشته باشي" و نيز اين جمله معروف بومارشه را كه بيش از   يكصد سال است به صورت شعار در سرلوحه روزنامه فرانسوي فيگارو به چاپ مي رسد كه " تا آزادي انتقاد در كار نباشد، ستايش ارزنده اي نيز وجود نمي تواند داشت"

انديشه هاي بنيادي قرن فروغ از جانب غرب به امريكاي نوخاسته و از جانب شرق به امپراتوري نوساخته ي روسيه گسترش يافت. در امريكا قانون اساسي كشوري كه مي بايست تا پيش از پايان هزاره نيرومندترين كشور جهان شود بر پايه آنها تدوين شد، و در روسيه زمينه فكري را براي انقلاب اجتماعي فراگيري كه قرن بيستم را به لرزه در آورد فراهم كرد. به خصوص در زمينه علمي، رهايي از يوغ مذهب دست دانشمندان را در اكتشافات فراواني كه تقريبا همه آنها با اسطوره هاي كتاب مقدس مغايرت داشتند باز گذاشت، و راه را بر جهش علمي بي سابقه اي  گشود كه برتري بي منازع كنوني جهان غرب  در زمينه هاي علمي و صنعتي و اقتصادي و فرهنگي حاصل مستقيم آن است.

چنين بود كه صغيراني شرعي به درون اين بوته ي آزمايش رفتند و از آن به صورت مردمي بالغ بيرون آمدند، و بسياري از آنهايي كه تا آن زمان با مغز پدران روحاني فكر  مي كردند آموختند كه مي توانند با مغز خودشان فكر كنند. و به عبارت ديگر گوسفندان به  شباني كليسا جاي خود را به انسان هاي با شعور و آگاه از واقعيتهاي مذهبي و اجتماعي دادند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/31ساعت   توسط سامان | 
 

                          درباره ي زنان پير و جوان

                                        

" زرتشت چرا چنين هراسان از خلال شامگاه مي خزي ؟ چي ست اين كه اين گونه سخت زير خرقه نهان داشته اي ؟

 گنجينه ايست كه تو را  هديه داده اند؟ يا كودكي ست بهر تو زاده؟ يا اي دوست شريران , خود نيز اكنون راه دزدان در پيش گرفته اي؟ زرتشت گفت : " برادر , به راستي , اين گنجينه اي ست كه مرا هديه داده اند: حقيقت كوچكي است كه با خود مي برم. " اما چون كودك خرد نافرمان است و اگر دهانش را نگيرم به بانگ بلند فرياد خواهد كرد."

 امروز, همچنان كه به راه خود مي رفتم , به ساعت فرونشستن خورشيد زني پير با من رويارو شد و با روان ام چنين گفت:   

" زرتشت با ما زنان نيز سخن بسيار گفته است. اما از زنان با ما هيچ نگفته است ."

 و من او را پاسخ گفتم : " از زنان تنها با مردان سخن بايد گفت."

او گفت " با من نيز از زنان بگوي. من چندان پير هستم كه همان دم فراموش كنم.

و من نيز درخواست پيرزنك را به جاي آوردم و با او چنين گفتم:

همه  چيز زن معماست و همه چيز اش را يك راه گشودن است كه نام اش آبستني است!

مرد وسيله اي است براي زن. هدف هميشه بچه است. اما زن براي مرد چي ست؟

مرد راستين خواهان دو چيز است: خطر و بازي. ازين رو زن را همچون خطرناك ترين بازيچه مي خواهد.

مرد را براي جنگ بايد پرورد و زن را براي دوباره نيرو گرفتن جنگ آوران. ديگر كارها ابلهي است!

جنگ آور ميوه ي بسيار شيرين دوست نمي دارد. ازين رو دوستار زن است.

زيرا شيرين ترين زن نيز تلخ است.

زن كودك را به از مرد درمي يابد, اما كودكي در مرد از زن بيش است.

در مرد راستين كودكي نهان است كه خوش دارد بازي كند. بياييد اي زنان و كودك را در مرد بيابيد!

زن بازيچه اي باد پاك و ظريف, همچون گوهري, رخشان از فضيلت هاي جهاني كه هنوز در كار نيست.

در عشق تان فروز ستاره فروزان باد! و اميدتان اين باد: " بادا كه ابر انسان را بزايم ! "

در عشق تان دليري باد! با عشق تان بتازيد بر آن كس كه در شما هراس مي انگيزد.

عشق شما فخر شما باد! زن جز اين كمتر فخري مي شناسد. و اما, فخر شما اين باد: بيش از آن دوست بداريد كه دوست تان مي دارند و در اين كار هرگز از هيچ كس واپس نمانيد.

مرد را از زن هراس بايد آن گاه كه زن عاشق است. چه آن گاه است كه زن همه چيز را فدا مي كند و هيچ چيز ديگر را در نظر اش ارجي نيست.

مرد را از زن هراس بايد آن گاه كه زن بيزار است. زيرا مرد تنها در ژرفاي روان اش شرير است, اما زن بد ذات است.

زن از چه كس از همه بيش بيزار است؟ آهني به آهن ربا چنين گفت :" از تو از همه بيش بيزار ام كه كشش داري, اما نه چندان كه به خود بكشاني."

شادكامي مرد اين است: من مي خواهم. شادكامي زن اين است : او مي خواهد.

زني كه با تمام عشق اش فرمان مي برد, چنين مي انديشد: بنگر كه جهان هم اكنون كامل شده است!"

زن مي بايد فرمان برد تا براي رويه ي خود ژرفايي بيابد. نهاد زن رويه است؛ لايه اي پر جنب و جوش بر روي آب هاي كم ژرفا.

اما نهاد مرد ژرف است و رود اش در غارهاي زير زميني مي خروشد. زن قدرت او را حس مي كند, اما آن را در نمي يابد.

آن گاه پيرزنك مرا پاسخ گفت: " زرتشت چه نكته هاي باريكي گفت, به ويژه بهر آنان كه چندان جوان اند كه به كارشان آيدشان.

" شگفتا كه رزتشت چه كم آشنايي با زنان دارد و با اين همه از آنان چه درست سخن مي گويد! آيا اين نه از آن روست كه درباره ي زنان هرچه بگويي درست است!"

" اكنون براي سپاس, اين حقيقت كوچك را بپذير! البته من براي رسيدن به آن چندان كه بايد موي سپيد كرده ام.

" نهان اش كن و دهان اش بگير! وگرنه به بانگ بلند فرياد خواهد كرد,اين حقيقت كوچك!

گفتم " اي زن, حقيقت كوچك ات را به من ده!" و پيرزنك چنين گفت:

" به سراغ زنان مي روي ؟ تازيانه را فراموش مكن! "

   چنين گفت زرتشت.

          نيچه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/06/28ساعت   توسط سامان | 
                                             

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/22ساعت   توسط سامان | 

 

افسانه ی بارش

يكي بود يكي نبود . در زمان هاي نه چندان دور ,در نقطه اي از اين كره ي خاكي , جايي كه مي تونه هرجايي از اين سياره باشه, روستايي بود آباد و سرسبز. زمين اين آبادي بسيار حاصل خيز بود و مردماني  سرخوش از محصول بسيار مزارعشان  . در اين ديار مردماني خدا پرست  زندگي مي كردند. و هر يك به نوعي شكر خدايشان را به جا مي آوردند و به اين شكل خيال خود ر ا آسوده مي كردند. تنها يك نفر بود كه بي اعتقاد به خدايان به زندگي ادامه مي داد. او نيز از طريق كشاورزي روزگار مي گذراند و زمينش مانند ساير زمين ها حاصلخيز بود . مانند باقي مردم  زندگي مي كرد, لباس مي پوشيد, غذا مي خوردو فعاليت مي كرد. اما با همه اين تفاسير  مردم او را ديوانه صدا مي زدند. چون هيچ وقت در وراي ذهنشان, حتي در تاريك ترين نقطه ي وجودشان  اين كه او به خدايي اعتقاد ندارد و اين امري عادي و يا حداقل شدني است نمي گنجيد. سالها گذشت و مردم و ديوانه به زندگي هميشگي خود ادامه دادند تا اين كه زماني قحطي دستي از روي هوس بر  سر اين سرزمين كشيد . بعد از درويي عالي در فصل برداشتي بي نظير آسمان اين سرزمين ديگر ابري به خود نديد. در ابتدا شادماني مردم از برداشت خوبشان مانع نگراني از بي آبي شد. اما  رفته رفته با ادامه ي روند بي بارشي و پايين رفتن آب چاه ها و قنات ها نگراني ها بالا گرفت . بعد از گذشت مدتي و نزديك شدن به فصل كاشتي ديگر, خشكسالي كه ديگر خودي نشان داده و تنها آب اندكي براي رفع تشنگي و برخي از ابتدايي ترين نيازهاي مردم اين سرزمين قرار داده بود تبديل به يك بحران شد؛ و تمامي فكر و ذكر مردم اين شهر به غير از يك نفر كه همان ديوانه بود را به خود مشغول كرد. همه نگران شده بودند و به خدايان خود پناه مي بردند. نذرها كردند و اعتكاف ها برگزار كردند.  در راه خدايان خود قرباني ها كه نكردند. اما گويي خدايان ايشان در خوابي  سنگين فرو رفته بودند؛ و صداي ايشان را نمي شنيدند تا جواب خواسته هايشان را بدهند. خشكسالي به حدي بالا گرفت كه عده اي   كوچ كردند عده اي كه اكثريت را تشكيل مي دادند و به هيچ وجه راضي به ترك ديارشان نمي شدند به زندگي  سخت تن در دادند . اما ديوانه طوري رفتار مي كرد كه گويي هيچ اتفاقي نيافتاده است . طوري به زندگي جديد كه شامل تغذيه اي اندك و گرماي شديد و اندك آبي براي نوشيدن بود خو گرفت كه گويي سالهاست كه به اين شكل زندگي كرده . بي پاسخي تلاش هاي مردم, و درماندگي شان  كار را به جايي كشاند كه همه بي اعتقادي ديوانه به خدايان  را باعث قهر خدايانشان پنداشتند و هر چه مي  كردند تا ديوانه از ديارشان كوچ كند , راضي به اين كار نشد.    

تا اين كه براي آن  كه مردم سرزمينش به اشتباه خودشان پي برند تصميم به سفر گرفت . قبل از رفتن همه را در ميدان اصلي شهر صدا زد تا برايشان سخناني ايراد كند. همه خوشحال از اين تصميم ديوانه و به اميد رفع قحطي به يمن رفتن او در خواستش را اجابت كرده و در ميدان اصلي جمع شدند.                                                                     

سر ظهر بود و گرماي خورشيد  با نيزه هاي طلاكوب  گرما بر سر مردم فرو مي آمد. ديوانه بر سازه ي ميان ميدان ايستاد و شروع به ايراد سخنانش كرد. سخناني كه وداعي بود براي آگاهي مردماني كه ديوانه علي رغم تمامي ناملايمات و بي مهريشان نسبت به او,  هميشه مورد لطفش بي پايانشان  قرار مي داد. صداي خشك و گيراي ديوانه به زمزمه هاي  شادي و شادباش گفتن ها پايان داد:                                                                  

اين بار سلامي در كار نيست, بلكه  با شما وداعي دارم. وداعي كه برايم بسيار  تلخ است . همشهريان مگر نه اين كه من نيز  مانند شما انسان هستم و هم شهري شما . مگر نه اين كه من نيز با شما كار مي كنم و زحمت مي كشم و خلاصه فرقي ميان من و شما وجود ندارد .مگر نه اين كه در زمان نيازتان  , گر مي توانستم, گره از كارتان مي گشودم . مگر من, هم پاي شما در آباداني شهرمان كوشش نكردم؟ در اين جا سكوتي اختيار كرده به چهرهاي سرد ايشان , چهره هايي كه با نفرت نظاره گرش بودند و از روي خصومت نظاره گرش بودند نگاهي انداخت. سپس ادامه داد:                                                                             

 اما نه . فرقي اساسي ميان من و شماست . شما همواره چشم نياز به خدايي مي بريد كه منشا اي جز خيالات باطل شما نيست . حتي قوي ترين شما ضعيف ترين مردمان است . همواره اگر كاري كرديد به پاي لطف خدايان گذاشتيد  و اگر بلاي شوم بر سرتان سايه اندازد به پاي نا شكري ها و كوتاهي در پرستشتان  گذاشته ايد و طلب مغفرت از زاده ي خيالات و افكار تاريكتان كرده ايد. اما من هميشه به نيروي خودم پناه مي برم . من به روشني در شما و خودم جوهر خدايي مي بينم كه بس والاتر و قدرتمند تر از خدايان خيالي شماست. به نيروي ذات خود ايمان آوريد تا هر مشكلي را از سر راه خود برداريد. هيچ مشكلي بر سر انسان آگاه به هستي خود و هستي سراسر پوچ دنيا نيست كه مشگل گشايش ناپيدا باشد. بله دنيا سراسر پوچ است و تمامي كار هاي ما پاسخي به پوچي بي حد دنياست . و ما زاده شده ايم تا غرق در اين پوچي از آگاهي خود لذت بريم . و تا آخرين لحضه ي عمر منتهي به نيستي مان را با لذت از تلاش براي رسيدن به انساني والاتر سپري كنيم . در اين لحضه ديوانه در سكوتي عظيم همچون  سكوت كهكشانها به چهره هاي شنوندگان, نگاهي سنگين تر از  سكوتش انداخت . اما چهره ها بس بي تاب رفتن او بودند و سكوتش با دشنام هاي ايشان و بيراه گويي هاي شان فروريخت. ديوانه غمگين از بي ثمري آخرين تلاشش بدون نگاهي به پشت سر راهي زمين هاي بايري در راستاي تنها راه ورود و خروج به سرزمين  مادري اش شد. زميني از زمين هاي رها شده اختيار كرد و شروع به شخم زدن زمين كرد.                                                     

بد از رفتن ديوانه مردم به شادي و پايكوبي پرداختند و سرخوش از رفتن ديوانه  با فرياد هاي : "ديوانه ي شوم رفت" و "ديوانه بد شگون رفت" به شادماني پرداختند.                        

اما خيلي زود فهميدند كه كليد گشايش اين بد بختي ها  رفتن ديوانه  نبوده است. اما از طرد كردن او ناراحتي به دل راه ندادند.                                                          

 و باز غم خشكسالي بر همه جا سيطره يافت .از آنجايي كه مردم اين ديار به خوشي ها و لذت بركت زمين هاي شان خو گرفته بودند خيلي زود شكست را پذيرا شدند و حتي سرسخت ترينشان قبل از فرا رسيدن اولين فصل كاشت راضي  به كوچ از ديارشان شدند .                     

كاروان هاي فرار از سرزمين گرفتار خشم خدايان , يكي پس از ديگري به راه افتادند تا هرچه زودتر سرزمين پر رونق ديروز  قصه ي ما تبديل به ديار ي متروك شود .                      

كاروان ها از كنار مزرعه ي باير جديد ديوانه عبور مي گردند و به او كه در حال شخم زدن و زير و رو كردن خاك باير زمينش بود چه ناسزاها و دشنام ها كه ندادند. و اين فعاليت بي وقفه ي او را بر پايه ي ديوانگي او و استدلالي بر صحت ديوانگي او پنداشتند. براي لحضه اي غم غربتي كه خيلي زود دل هايشان را در بر گرفته بود و  در دلهايشان بيداد مي كرد را فراموش كرده و به مسخره كردن ديوانه مي پرداختند؛ تا براي لحضه اي هر چند كوتاه با لودگي هايشان عقده گشايي كنند. اما بي اعتنايي ديوانه به سخنانشان و فريادهاي گذرا شان بر داغ عذابشان مي افزود. آخرين كاروان درست در اوايل فصل كاشت  رحل سفر بست؛ تا  آخرين ساكنان اين سرزمين را با خود به جايي براي جستجوي خدايشان ببرد . تا كه از سرزميني كه خدايي بدان راه ندارد فراركنند.                                                                                 

مسافرين آخرين كاروان در حالي كه از كنار مزارع خشك و خالي از هر گياهي مي گذشتند , زماني كه از كنار مزرعه ي ديوانه مي گذشتند با صحنه اي مواجه شدند كه سخت متحيرشان كرد:         

ديوانه در حال  بذر پاشي بر زمين گل آلودش بود. زميني مرطوب از قدرت اعتقادش . آبي روشن و گوارا كه حتي بر قدرت عظيم  آسمان و ابرها برتري داشت. خاكي كه در ميان برهوتي وسيع با طراوت بارش ايمان  عشق بازي مي كرد.                                           

اما آخرين تبعيديان خدايان, حتي به ديدگان خود بدگمان شدند و آنچه را كه ديدند دسيسه اي از طرف شيطان انگاشتند. و پس از گذر از كنار مزرعه ي آباد ديوانه با فرياد او كه از دور چون صدايي با قدرت بادها به همه جا طنين انداز شد به عقب نگاهي نيانداختند. فرياد بدرقه ي او اين بود :                                                                                     

روزي فرا خواهد رسيد كه نه به سوي من, بلكه به سوي خويش خويشتن خود باز خواهيد گشت ؛ و آن روز مي تواند همين فردا باشد.                                                        

 

قصه ي ما به سر رسيد , اما اون روز ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/15ساعت   توسط سامان | 

                                                         در رکاب نیچه

                  

جنگل را دوست دارم . زندگي در شهر بد است. آن جا شهوت پرستان بسياراند.

گرفتار آمدن در چنگ يك جنايتكار آيا نه بهتر است از گرفتار شدن در روياهاي زني شهوت پرست؟

و اما اين مردان! چشمان شان مي گويد كه بر روي زمين چيزي به از همخوابگي با زن نمي شناسند.

بن روان ها شان پليد است. و واي اگر در پليدي چيزي از جان نيز باشد.

كاش دست كم به كمال جانوران مي بوديد! زيرا, جانوران بي گناه اند.

شما را به كشتن حس ها اندرز مي گويم ؟ نه, اندرز من به شما اين است كه حس ها بي گناه اند.

شما را پارسايي اندرز مي گويم؟ پارسايي برخي را فضيلت است و بسياري را كمابيش رذيلت.

اينان اگر چه خوب خويشتندارند, اما  ماده سگ نفس از هر كارشان با رشك برون مي نگرد.

از بلندي هاي فضيلت تا سردناي جان اين جانور و بي آرامي اش به دنبال ايشان است.

و چون از ماده سگ تكه اي گوشت دريغ شود, چه خوب مي داند چه گونه تكه اي جان دريوزه كند!

تراژدي ها و چيزهاي جانگداز را دوست مي داريد؟ اما من به ماده سگ تان بدگمان ام.

ديدگاني بس بي رحم داريد و دردمندان را شهوتناكانه مي نگريد. مگر نه آن است كه شهوت شما جامه ديگر كرده و خود را رحم ناميده است؟

و نيز اين مثلي ست براي شما : چه بسيار كسان كه مي خواستند ديوشان را از خود بيرون كشند و خود به گراز بدل شدند.(1)

آن را كه پارسايي كاري ست دشوار, مي بايد از آن بر حذر داشت تا كه پارسايي او را راه دوزخ نشود: يعني , راه پليدي و آلودگي روان.

آيا از پلشتي ها سخن مي گويم؟ اما اين, به گمان من , بدترين كار نيست.

نه آن گاه كه حقيقت پلشت است, بل آن گاه كه كم ژرفاست, مرد دانا با ناخوشدلي پاي در آب هاي آن مي نهد.

به راستي, هستند كساني از جان و دل پارسا. اينان دل آسوده تر اند و از شما بهتر و بيشتر مي خندند.

آنان به پارسايي نيز مي خندند و مي پرسند: " پارسايي كدام است؟"

"پارسايي مگر ديوانگي نيست؟ اما اين ديوانگي خود به ما روي كرد نه ما به او."

" ما به اين ميهمان آشيان داديم و دل. اكنون با ما مي زيد. بگذار هر چي مي خواهد بماند!"

چنين گفت زرتشت

       نيچه

 (1): اين جمله به ظاهر اشاره اي ست به ماجرايي در انجيل : " و چون عيسا به آن كناره در زمين جرجسيان رسيد دو شخص ديوانه (يعني ديوزده) از قبرها بيرون شده بدو برخوردند و به حدي تند خوي بودند كه هيچ كس از آن راه تنوانستي عبوركند. در ساعت فرياد كرده گفتند يا عيسا ابن الله ما را با تو چه كار است! مگر در اين جا آمده اي تا ما را قبل از وقت عذاب كني ؟ و گله ي گراز بسياري دور ايشان مي چريد. ديوها (ي درون ديوانگان) از وي استدعا نموده گفتند هرگاه ما را ( از كله ي اينان) بيرون كني در كله ي گرازان بفرست. عيسا ايشان را گفت برويد. در حال بيرون شده داخل كله ي گرازان گرديدند ((انجيل متا))باب هشتم 28-23

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/06/06ساعت   توسط سامان | 

 

ای دوست بيا تا غم فردا نخوريم،
وين يکدم عمر را غنيمت شمريم؛
فردا که ازين دير کهن درگذريم
با هفت هزار سالگان سر به سريم.


لب بر لب کوزه بردم از غايت آز،
تا زو طلبم واسطه‌ی عمر دراز،
لب بر لب من نهاد و می‌گفت به راز:
می خور، که بدين جهان نمی‌آيی باز
!


دوران جهان بی می و ساقی هيچ است،
بی زمزمه‌ی نای عراقی هيچ است؛
هرچند در احوال جهان می‌نگرم،
حاصل همه عشرت است و باقی هيچ است.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/06/06ساعت   توسط سامان |