![]() |
![]() |
|
| فلسفه |
دنيا را نگه داريد، مي خواهم پياده شوم... درود به تمامي بيگانگان، عزيزان زمان، زمان خداحافظي با وبلاگ بيگانه هاست. ماه ها گذشت، نوشتم و نوشتم، به روز شدم و شدم تا كه زمان با سايش دردناك عقربه ها ي ساعت به هم سپري شد. سوالاتي بزرگ در سرم مي چرخيد و با يافتن پاسخ هاي بزرگ ، رشد كردم، با سرعتي بي نظير. اما به ناگاه تاريكي دنيا بر من مستولي گشت و هيولاي شك با ولعي سيري نا پذير پيكر من را بلعيد و فنا گشتم. حال احساس گناه مي كنم، با شوري مسيح مانند بار تمامی گناهان نسل بشري را بر روي دوش خود حمل مي كنم، باري سنگين و شكننده. شايد اين يادداشت ديوانه اي باشد براي فرزانگان، يا دست نوشته ي فرزانه اي براي ديوانگان. به زودي با وبلاگي ادبي كه از هم اكنون در دست راه اندازيست، بلاگي با واژه هايي از جنس سامان، بلاگي كه در آن كلمات در گردباد فلسفه مي پيچند و دود مي شوند و دگر بار پا به عرصه ي ظهور مي گذارد باز خواهم گشت. فريادي خفه در گلو پنهان دارم، و زخم هايي عميق در بن جانم، اما هنوز مي آفرينم ، پس هستم. اميدوارم با نيرو و ميلي بي نظير يكه سوار اسب ياغي دنيا باشيد اما از آن بهتر با خيالي راحت كنار اتوبان پر ترافيك و پر برخورد و كثيف زندگي ، كنار جاده ، درست كنار هياهوي دنيا به نظاره ي گوسفندان ماشين به دوش و ماشين محور بنشينيد، و لذت واقعي پوچي زندگي را تجربه كنيد.
تشكر مخصوص از تمامي دوستان : وحيد افشاري با بلاگ زيبا و بي نظيرش، حسين اختياري عزيز با داستانك ها ، علیرضا داودی ،و تشكري مخصوص از خانم اخلاصي كه هميشه نظراتش راه گشا بود، و تمامي دوستاني كه در اين مدت با نظرات خود من را ياري دادند. راستگو، خود محور ( با تعريفي بيگانه اي) و وفا دار باشيد. بدرود...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/01/05ساعت توسط سامان |
|
طبیعت تصادف است... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/12/02ساعت توسط سامان |
|
اين تصوير به شكل افسون كننده اي زيباست! زن اديب ، نا خرسند، هيجان زده، با قلب و اندرونه اي خالي ، همواره در حال شنيدن، سرشار از كنجكاوي دردناك نسبت به امر قطعي كه از ژرفاي ارگانيسمش نجواي " يا بچه يا كتاب" سر مي دهد. زن اديب : به اندازه ي كافي تحصيلكرده كه صداي طبيعت را حتي زماني كه به زبان لاتين سخن مي گويد بفهمد، اما به اندازه ي كافي خودبين، به اندازه ي كافي خر كه در نهان به فرانسه با خود بگويد: " خود را مي بينم، خود را مي خوانم، وارد حالت خلسه مي شوم و مي گويم: مگر ممكن است كه تا اين حد روحيه داشته باشم؟"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/11/01ساعت توسط سامان |
|
|
ماري كه نمي تواند پوست بياندازد، فنا مي شود. به همين سان روح هايي كه از تغيير عقيده باز داشته مي شوند؛ ديگر روح نخواهند بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/10/21ساعت توسط سامان |
|
|
غير شخصي. " چيزي مي پراند. براي ما، هيچ چيز آسان تر از فرزانه بودن، بردبار و برتر بودن نيست. از ما روغن بخشش و همدردي مي چكد ، به شكل احمقانه اي منصفيم و همه را مي بخشيم. درست به همين دليل، بايد كمي با خود سخت گيرتر باشيم؛ درست به همين دليل بايد هر از گاه اندكي عاطفه در خود پرورش دهيم، اندكي شرارت عاطفه را. ممكن است براي مان سخت باشد؛ و در ميان خودمان، ممكن است به منظره اي كه به اين ترتيب به نمايش مي گذاريم، بخنديم. اما چكار مي توانيم بكنيم؟ ديگر هيچ راهي براي چيرگي بر خويشتن، براي مان باقي نمانده: اين شكل رياضت ما و كفاره ي ماست. " تكامل بخشيدن به خصلت هاي شخصي : فضيلت انسان "غير شخصي". |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/10/10ساعت توسط سامان |
|
|
راه هاي آن چيست؟ انسان بايد ياد بگيرد كه كسل و ملول باشد. چگونه به اين امر دست يافته مي شود؟ به ياري مفهوم وظيفه. چه كسي به عنوان الگو عمل مي كند؟ واژه شناس: او حلاجي مي آموزاند. چه كسي انسان كامل است؟ كارمند دولت. كدام فلسفه عالي ترين قاعده ي كارمند دولت بودن را در اختيار مي گذارد؟ فلسفه ي كانت : كارمند به مثابه ي چيز – در – خود كه به شكلي پرورش يافته كه در باره ي كارمند به عنوان پديده قضاوت كند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/10/03ساعت توسط سامان |
|
حقیقت مرد، و ما گوسفندان دستمان به خون پیکر او آغشته است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/09/26ساعت توسط سامان |
|
|
پاره هايي از نقد نيچه در باره ي شوپنهاور
… اين كه مي گويي حقيقت در سوي " دشوارتر" قرار دارد را تا حدي مي پذيرم.باري ، به سختي مي توان باور كرد كه 2 ضربدر 2، 4نيست؛ آيا اين مسئله، از آن يك حقيقت مي سازد؟ از سوي ديگر، آيا پذيرفتن هر آنچه آدمي با آن پرورش يافته و به تدريج ريشه هاي عميقي در او دوانده، به راستي خيلي دشوار است _ هر آنچه كه در محفل خويشان و بسياري از انسانها خوب حقيت پنداشته مي شود، و از اين گذشته چه چيز است كه به آدمي آسايش و تعالي مي بخشد؟ آيا اين دشوارتر از يافتن مسيرهاي جديد، نبرد با عادت، تجربه ي نا امني استقلال و نوسان مرتب احساسات و حتي وجدان آدمي است كه اغلب بون هيچ تسلي خاطري روي مي دهد، اما همواره با هدف جاودان رسيدن به حقيقت، زيبايي و خوبي؟ آيا به راستي سرنوشت ساز است كه ما به آن ديدگاه نسبت به پروردگار، جهان و آشتي برسيم كه بالاترين احساس آسايش را به ما بخشد؟ آيا نتيجه ي كاوش هايش بيشتر چيزي كاملا بي تفاوت نسبت به پرسشگر نيست؟ آيا ما به راستي به دنبال آسايش، صلح و لذت در كاوش هاي خويش هستيم؟ نه، فقط حقيقت _ حتي اگر نفرت انگيزترين و زشت ترين باشد. و آخرين پرسش : اگر از كودكي به راه نجات و رستگاري كسي جز ميسح _ براي مثال محمد_ باور مي آورديم، آيا بازهم همان نعمات و بركات را تجربه مي كرديم؟ … براي اثبات حقيقت عيني، ايمان كمترين پشتوانه است. در اينجا راه انسان ها از هم جدا مي شود: اگر مي خواهي براي رسيدن به آسايش جان و لذت بكوشي، در اين صورت باور بياور؛ اگر مي خواهي بنده ي حقيقت باشي، در اين صورت پرسش گر باش… نامه به خواهر بن (سال 1865) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/01ساعت توسط سامان |
|
بیدار شو... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/08/18ساعت توسط سامان |
|
|
آييين ماني (قسمت دوم و پایانی)
آيين ماني كه بر پيكار جهاني و ابدي نور و ظلمت تكيه داشت و "آيين فروغ" ناميده مي شد با مرگ او متوقف نشد، بلكه گسترشي چنان فراگير يافت كه از جانب خاوري همه آسياي ميانه را تا چين فرا گرفت و داخل پادشاهي پهناور چين تا كانتون در جنوبي ترين بخش كشور راه يافت، و حتي در سرزمين اويغور مذهب رسمي اين پادشاهي اعلام شد، و به موازات آن از جانب باختري به سراسر امپراتوري روم و افريقاي شمالي تا اسپانياي مسيحي گسترش يافت. ولي اين بار، بر خلاف آئين ايراني ميترا كه در اين امپراتوري با نظر موافق پذيرفته شده بود، آيين ماني به دليل آن كه از ايران ساساني حريف نيرومند امپراتوري رم سرچشمه گرفته بود و به عكس ميترائيسم توسط خود روميان به امپراتوري راه نيافته بود مورد مخالفت شديد امپرا توران رومي قرار گرفت و سركوبگري بيرحمانه اي نسبت به مانويان آغاز شد كه حتي بعد از سقوط امپراتور رم در افريقاي بيزانس و اسپانياي ويزيگت و اروپاي مسيحي و جهان اسلامي ادامه يافت، چنان كه نخستين حكم سوزانده شدن زنده زنده در آتش كه بعد ها به دست ديوان تفتيش عقايد ( انكيزيسيون) در همه جهان مسيحي رايج شد در اسپانيا در مورد پريسيليانوس روحاني عيسوي متهم به داشتن تمايلات مانوي به اجرا در آمد، و اندكي بعد از آن در خلافت اسلامي نيز دسته دسته مخالفان مانويت را به عنوان زنديق ( عنواني كه اعراب به مانويان داده بودند) در آتش سوزاندند. با اين همه، چند قرن بعد، هنگاميكه كليساي مسيحي مانويت را پايان يافته مي پنداشت، جنبش هاي مذهبي و فلسفي بوگوميل و كاتار كه " نو مانوي" نام گرفتند، از بالكان و ايتاليا و جنوب فرانسه سر بر آوردند و چند قرن پياپي مبارزه اي چنان سرسختانه را با كليساي كاتوليك سازمان دادند كه پاپ اينوسنت سوم اساسا يكي از جنگهاي صليبي را به جاي پيكار با مسلمانان به پيكار با مانويان جنوب فرانسه اختصاص داد، و در اين راه با كمك فئودال ها و دستگاه سلطنتي فرانسه چنان بيرحمانه عمل كرد كه يك از مورخان دوران حاضر او را پيش كسوت آدلف هيتلر خوانده است. ( سي،ان،پاركينسون در كتاب شرق و غرب) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/08/12ساعت توسط سامان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
هنر مدرن من به تو تجاوز می کنم این یکی حرف نداره وب لاگ دوست شاعرم آلبرت کامو داستانک |
|
RSS
|